لعنت
من اگر پسر نفرین شده ی اندوهم
یا که از خاک گل هرزه بروی کوهم
یا که از کل جهان وارث یک احساسم
تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی
که فقط لایق آتش زدنی



من اگر پسر نفرین شده ی اندوهم
یا که از خاک گل هرزه بروی کوهم
یا که از کل جهان وارث یک احساسم
تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی
که فقط لایق آتش زدنی



در تمام لحظه هایم هیچ کس غربت تنهائیم را حس نکرد
آسمانم غم گرفت
هیچ کس برکه طوفانیم را حس نکرد
آنکه سامان غزلهایم از اوست
بی سر و سامانیم را حس نکرد

خداوند (ج) یک موجود قوی را خلق کرد و نامش را (مرد ) گذاشت از او پرسید آیا راضی هستی ؟ جواب داد: هرگز; پرسید چه میخواهی ؟ گفت : آئینـــــــــه ای میخواهم که درآن بزرگی خود را ببینم , صندوقچه ای میخواهم که جواهر خــود را درآن جای دهم, بالشی میخواهم که هنگام خستگی برآن تکیه زنـــــــــــــــــم, نقابی میخواهم که هنگام ضروت درپشت آن مخفی شوم, بازیچه ای میخواهم که درآن شاد باشم, مجسمه ای میخواهم که زیبائیش چشم را نوازش دهد, اندیشه ای میخواهم که درآن غوطه ور گردم, مشعلی میخواهم که با آن راهنمائی شـــــــوم
پس خداوند زن را خلق کرد



خدايا! دريا نشسته ای توفان زده را مانم که اميدم به ساحل امن و نجات توست، آشفته حالی دارم که چشمم به عنايات توست. شکسته بالی هستم که دل خويش به تو بسته ام، و شوريده سری که بر درگاه تو نشسته ام. اينک اين من و اين افسرده حالی ام، اينک اين من و اين دستهای خالی ام. و اينک اين تو و آن دريای مهربانی ات و اين تو و آن لطفهای آسمانی ات. اگر باز هم به نافرمانی ات دست يازم و اگر چندباره به شکستن پيمانم چنگ اندازم، رشته اميدم بريده شود و پرده های عيب پوشِ پيش رويم دريده شود. نگهدارا! تو خود مرا از افتادن در دام پرفريب گناه باز دار و جانم را از اين آشوب به در آر.
دريغا که اندام ناتوانم به تازيانه انتقام تو نواخته شود، و اندوها که پيکر بی تابم، زير شلاق مجازات انداخته شود. مرا مزن و به باد نکوهش مگير، بديها و کردارهای ناشايست مرا بپوشان و توبه ام بپذير.
اگر بر توسن شهوت خويش نشينم، و جز خود و دنيای کوچکم کسی را نبينم، همه چيز را برای تنها خود می دانم و تا کرانه های دور شتابان می رانم، آن دم به خود می آيم که چيزی برايم نمانده است، و اسب هوس مرا در کويری خشک نشانده است. آنک منم سزاوار آن که مرا از چشم خويش اندازی و در دايره خشم خويش اندازی. الها! اگر تو بخواهی، از زمينه های خشم خويش می کاهی، و مرا در زير نگاه خود می داری و در پناه خود می شماری.
فرجام هر کسی که به چيزی اميد بسته، آن است که دل از همه گسسته و تنها و تنها به تو پيوسته است، سرانجام هر کسی که راهی را پيموده آن است که رشته خويش از همه بريده و تنها به سرای تو رسيده است، تو چکاد شيفتگی مردمانی، و يگانه آرامبخش زندگی بندگان. اگر منت تو نباشد حاجت ما روا نمی شود و اگر قدرت تو نباشد خواسته های ما ادا نمی شود؛ ما امّا منت پذير توايم و تو به توان والای خويش دستگير
الهي
پسنديدگان ، تو را به تو جستند ، بپيوستند، ناپسنديدگان تو را به خود جستند ، بگسستند
نه او كه پيوست ، به شكر رسيد،
نه او كه بگسست ، به عذر رسيد
اي برساننده در خود و رساننده به خود،
برسانم كه كس نرسيد به خود




در پاي پيكر بي جان و سرد عشقش نشست و شروع به شيون كرد
باورش نمي شد به اين زودي تنها و بي كس شده باشد
دستش را روي صورتش گذاشت تا شايد از اين خواب وحشتناك بيدار شود
ولي وقتي دستش رو برداشت باز هم با جسم بي جان معشوقش مواجه شد
چشمانش توان ديدن نداشتند
دستانش توان اين را نداشت تا بتواند بار ديگر دستهاي او را به گرمي بفشارد
نمي توانست باور كند معشوقي كه زماني همه دار و ندار او در دنيا بود اينك
در ميان انبوهي از تنهائي، تنهايش گذاشته باشد
تنهاي تنها شده بود
نمي دانست بايد چه بكند
سرش را به سوي آسمان بلند كرد و شروع كرد به صدا كردن او
كه اي خدائي كه معشقوق را براي عاشق آفريدي
پس چرا معشوق مرا از من گرفتي
سرش را روي خاك كشيد و دوباره به سوي آسمان بلند كرد

و اين بار با فريادي رسا تر
همه فرشتگان آسمان را براي بازگردان او به كمك خواست
ديگر نمي دانست كه بايد چه بكند
گيج و سرگردان به دور معشوق خود چرخيد
سرش را روي پيكر سرد و بي جان او گذاشت و باز هم گريست
سينه اي كه زماني مرحم تمام دردهايش بود حال سرد و بي حركت بود
اينك شانه اي را از دست داده بود كه زماني همه اميدش به اين بود
كه اين شانه تكيه گاهي خواهد بود براي روزهاي بس سرد و بي رحم
حالا نه دلي مانده بود كه بتواند برايش عقده دلش را بازگو كند
نه شانه اي كه بتواند در هنگام خستگي بر آن تكيه كند
نه دستي كه بتواند از شوق مهر و عشق او را نوازش كند
و نه لبي كه از آن سخنان شيرين و آواز دلنشين بشنود
به راستي چه مي بايد كرد
آيا تقدير هميشه براي عاشق اينگونه رقم خواهد خورد
بار ديگر سرش را به سوي آسمان بلند كرد و براي آخرين بار
از او خواست كه فرشته اش را به او برگرداند
از او خواست كه تنهايش نگذارد
ناله اش ديگر به سوي خاموشي مي رفت
ديگر توان آن را نداشت كه بتواند باز هم شيون كند
ناگريز به گوشه اي نشست
و براي آخرين بار باز هم سرش را روي شانه بي جان او گذاشت
اگر چه پيكري سرد و بي روح داشت
ولي براي او هنوز همان شور عشق و اميد موج مي زد
گريست طوري كه تمام مخلوقات متوجه او شدند
از آنها مي خواست كه برايش كاري بكنند
ولي دست تقدير چيز ديگري را برايش رقم زده بود
نمي دانست كه بايد چه بكند
به راستي آيا او براي هميشه رفته بود ؟؟
آبا تقدير او واقعا چنين شوم بود؟؟
آيا اين آخرين باري است كه مي توانست معشوقش را در آغوشش سخت بفشارد
براي آخرين بار است كه مي توانست لبان پر مهر او را ببوسد
براي آخرين بار او را بوسيد
اين آخرين باري است كه ميتواند قلب معشوق را با تمام وسعت كنار گذارد
قناري كه در حال خواندن بود
وقتي حال او را چنان ديد ديگر صدايش صداي عشق نبود
زجه عاشق بود
او هم به همدلي دوست ديرينش مي گريست
آواز مي خواند ولي هيچ شوقي در آن نبود
آواز مي خواند ..... ولي آواز مرگ
سرود سر مي داد .... ولي نه سرود شادي
سرود جدائي
مانده و بي كس براي آخرين بار او را بوسيد و از او خداحافظي كرد
هر چند قدمي كه از او دور مي شد قدمي دوباره به عقب بر مي داشت
تا شايد كه دوباره بتواند نور اميدي ببيند ولي حيف ...
نمي توانست باور كند كه اين وداع، وداع آخرين او خواهد بود
چشمانش ديگر طاقت ديدن را نداشتند
ديگر نمي توانست چيزي را ببيند
دنيا برايش مثل چراغي خاموش شد
چشم كه گشود و گرفتگي آسمان را ديد
دوباره يادش آمد كه چه بر او گذشته
دوست نداشت كه ديگر دنيا را ببيند
به اطراف نگاهي كرد
همه جا تيره تار بود
نور اميدش به راستي خاموش شده بود
جسم نحيف خود را تكاني داد
خواست دوباره پيش او برگردد
ولي پاهايش توان ايستادن را نداشتند
به قاب عكسي خيره شد كه توي
طاقچه قلبش نهاده بود
لبخندي زد و به ياد او زندگي را ادامه داد
هر چند كه سيا بي او نمي توانست
همان عاشق ديرين باشد
ولي با يادش مي توانست هنوز هم عاشق بماند
پس عاشق ماند ولي با معشوقي كه ديگر براي هميشه در دل او مانده بود.
بگذار كه در فراق عشقش همچون شمع اشك از ديدگان بريزم
بگذار كه از فراقش سيلي از خون از ديدگان خار ج كنم
بگذار تا بگريم بگذار تا بگيرم


فراموش نكن:
هيچ گاه نفهميدي چرا گل سرخ معطر است وهيچگاه نپرسيدي كه چرا بهار زبياست وهيچگاه نگفتي لبخند براي چيست?..
هيچگاه سرچشمه زلال چشمانش را پيدانكردي مگر حالا كه خشكيده است وهيچگاه بهار احساسش را درك نكردي مگر حالا كه خزان زده است.
با اين حال فراموش نكن عشقي بودي كه ميستودد وكوهي بودي كه فاتحانه دوستت مي داشت وشبي بودي كه مهتاب وار منتظرت بود. بااين حال فراموش نكن كه باغي را بهار بوسيد وباغي را خزان
ربود وتو خورشيد هر دو باغ بودي ........
تقدیم به ن






باز می خواهم ترا پيدا کنم
با تو شايد خويش را معنا کنم
من کی ام ؟ گر خودشناسی داشتم
کی زخود بودن هراسی داشتم ؟
هان ای آئینه معنا کن مرا
گم شدم در خويش پيدا کن مرا
فرصتی تا رود را پيدا کنم
قطره قطره خويش را دريا کنم
اهرمن دارد مجابم می کند
لای لایش گاه خوابم می کند
آه ... اگر اين قطره در " شن " گم شود
" ظاهر " م در چاه " باطن " گم می شود
شيشه اين ديو در دست من است
همت اما ، وای با اهريمن است
های ای آئينه تصويرم مکن
آنچه می خواهد " من " پيرم مکن
های ای آئينه حاشا کن مرا
گم کن و آزاد پيدا کن مرا
با من دریائی من موج باش
در حضيض من هوای اوج باش
می توانی ، می توانی "آن" من
باز گردانی "من انسان" من
شيخ ما ديريست شبها با چراغ
ديگر از انسان نمی گيرد سراغ
الفتی تا ما چراغ او شويم
خانه خانه در سراغ او شويم










نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم
من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زادهام و مهر ببايد به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم
گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم
شادروان نادیا انجمن
گر کسی پرسد زتوگز شهرها خوشتر کـــــــــــــــدام
گرجواب راست خواهی داد اورا گوهــــــــــــــــــری
این جهان چون بحردان در وی خراسان چون صدف
در میان آن صدف شهر هری چون گوهــــــــــــــری
هرات چشم وچراغ جمیع بلدان اســــت
جهان تن است به نسبت هرات چون جان است
شده است سینه روی زمین خراسان لیـک
هرات از ره معنی دل خراسان اســـــت
نسیم خلد زباغ مروحش مظهـــــــر
بخاک طینت اومضمر آب حیوان اســـت
صفای او بصفت غیرت جمال بهشـــــت
هوای اوبفرح رشک روح وریحان اســـت
بسان روضه بنایش مهد الارکـــــــان
مثال سدره اساسش رفیع بنیان اســــت
نعیم ناز بهشت است سربسرآنــــــجا
مجاورش بمثل نیز مثل رضوان اســـــت
ازآن گذشته برفعت زآسمان که کنــــون
مقام سلطنت آفتاب تابان اســـــــت
چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم

Oh Great Spirit
whose voice I hear in the winds
And whose breath gives life to everyone,
... Hear me ...
I come to you as one of your many children
I am weak .. I am small ..
I need your wisdom and your strength.
Let me walk in beauty, and make my eyes ever
behold the red and purple sunsets.
Make my hands respect the things You have made
and make my ears sharp so I may hear Your voice.
Make me wise, so that I may understand
what You have taught my people.
And the lessons You have hidden
in each leaf and each rock.
I ask for wisdom and strength
not to be superior to my brothers
But to be able to fight my greatest enemy
... Myself ...
Make me ever ready to come before You
with clean hands and a straight eye
So as life fades away as a fading sunset
My spirit may come to You without shame.
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او کاملاٌ سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند .مرد جوان،در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمدوگفت:(( اما قلب تو به زیبایی ِ قلب من نیست.))؛
مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید،اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد...؛
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:(( تو حتماٌ شوخی می کنی ...قلبت را با قلب من مقایسه می کنی.قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.))؛
پیرمرد گفت:(( درست است ، قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض
نمی کنم. می دانی،هرکدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادم؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند...؛
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و ابن شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟))...؛
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود، به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت؛
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود ؛ اما از همیشه زیباتر بود. عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود...؛

